این صدای پای تنهایی از کوچه پس کوچه
های شهر است که به گوش میرسد
و حکایت از طلوع غم میکند
من در زاویه پنهان خویش
نشسته ام و دستهایم
به جست و جوی
اسمان رفته اند
اسمان در غم من مینالد
زمین از شیون های من به لرزه در ما اید
و پرندگان در غم من از نغمه سرایی باز می ایستند
...غم نامردی...
پس از رفتنت ارزوهایم را دفن خواهم کرد دفتر خاطراتم را به اب خواهم انداخت و قاب
عکس اتاقم را به پستوی زمان خواهم سپرد نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ورود
هیچ نگاهی را به رویاهایم نخواهم داد اما کاش قبل از رفتنت به گنجشک های شهر
بسپاری برق انتظار را در چشمانشان نگاه دارند
شاید رفتنت را برگشتی دوباره باشد...
...غم نلمردی...
دلم برای سادکی های کودکی ام تنگ شده برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ
اتفاق بدی نبودم برای شبهای زمستانی که وقتی سربر بالش خیال میگذاشتم لحظه ای بی
هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان چشمهای بی گناهم میکردم و تا صبح رویاهای
سپید و ابی میدیدم دلم برای ارزوهای کودکی ام تنگ شده برای خواندن شعرها و کتابهای
داستان یکی بود یکی نبود! دلم تنگ شده برای رها شدن در اغوش خواستنی پدر
و نوازشهای گرم مادر . دلم تنگ شده برای قاصدکی که میگفتند خبر های خوب
می اورد . دلم برای حس و حال ناب کودکی و ارزوهای بی ریایش تنگ شده...
+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت
10:25 AM  توسط ریحــــــانه
نمي دانم چرا اينگونه است؟
وقتي نگاه عاشق کسي به توست
مي بيني اما
دلت بسته به مهر ديگري است
بي اعتنا مي گذري
و عاشقانه به کسي مي نگري
که دلش پيش تو نيست...

ي تو اما عشق بي معناست ، مي داني؟
دستهايم تا ابد تنهاست ، مي داني؟
آسمانت را مگير از من ، که بعد از تو
زيستن يک لحظه هم ، بي جاست ، مي داني؟
تو ، خودت را هديه ام کردي ، ولي من هم
شعرهايم را که بي پرواست ، مي داني؟
هر چه مي خواهيم – آري – از همين امروز
از همين امروز ، مال ماست ، مي داني؟
گرچه من ، يک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سايه درياست مي داني؟
دوستت دارم!» - همين ! – اين راز پنهاني
از نگاه ساکتم پيداست ، مي داني؟
عشق من ! – بي هيچ ترديدي – بمان با من
عشق يک مفهوم بي « اما» ست ، میدانی؟

+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت
2:18 PM  توسط ریحــــــانه
|

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم
در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم
در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم
در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي
ايستادم و آرام گريه کردم
ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را
قرباني کردم...






دوستت دارمممممممممممممممممممممممممممم
ممنونم از این دوستان:
۱.نیما ۲.محیا ۳. کیارش ۴.فرشته ۵.نرگس ۶.نیلوفر ۷.سپبده ۸.ندا
ندا جون وبت باز نمیشه
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت
5:55 PM  توسط ریحــــــانه
|
سکوت، سکوت کردی سکوتی تلخ سکوتی که حتی نگفتی برای چه از کنارم می روی با رفتنت بغضم ترکید و سکوتی که آن همه مدت با من بود شکست .آنقدر اشک ریختم تا قلبم کمی آرام گرفت . چون تازه فهمیدم تو را در کنارم احساس نمی کنم همیشه چشمانم به در بود تا روزی بیایی تا این سکوت لعنتی بشکند و به تو بگویم چقدر دوستت دارم و به داشتنت در کنارم احتیاج دارم روزها و ماهها می گذرد اما باز هم یاد و خاطرت در ذهنم همیشه زنده است . لحظه ای که بار سفر می بستی آهی از ته دل کشیدی و گفتی روزی برمی گردم ولی سالها از آن روز لعنتی می گذرد اما هنوز هم برنگشتی و خبری از تو ندارم منتظرت خواهم نشست و اما تو ...تو اگر می خواهی روی ...رو!! ولی بدان که من ،ماندگارم

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت
3:31 PM  توسط ریحــــــانه
روزی دوباره به سراغم خواهی امد . ولی می دانم که شادابی ات را در پس جاده های جوانی گم کرده ای . ولی باز هم پذیرایت خواهم بود . اگر چه فانوس قلبم سوسو می زند و تکه های شکسته قلبم که تو سالها پیش با بی رحمی آن را شکسته ای با یک اشاره از هم خواهد پاشید . ولی باز هم پذیرایت خواهم بود . پس از آمدنت ، در زلال چشمانت خیره خواهم شد و به تو خواهم گفت : که سالهای زیادی را به انتظارت نشسته ام

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت
3:1 PM  توسط ریحــــــانه